روسپیان سرزمین من ، شادمان و خنده به لب ، در هر کجا به تن فروشی مشغولند . و حال آن که خدا هیچ زنی را جز برای ابراز شرافت و پاکدامنی خلق نکرده است .
روسپیان سرزمین من ، شادمان و خنده به لب ، در هر کجا به تن فروشی مشغولند . و حال آن که خدا هیچ زنی را جز برای ابراز شرافت و پاکدامنی خلق نکرده است . هم من ، و هم همه ی شما نیک می دانیم که درپس خنده ها و قهقهه های روسپیان ، گریستنی است به پهنه ی اقیانوسی که از غرقاب اشک آنان جاری است . چرا ؟ چون خدا نه در مرد ، که خود را در زن ، به تجلی درآورده است . زن ، گوهر یک دانه ی آفرینش است . همان گوهری که جمال خدا را در زیباییش ، ومهراورا درمادری اش ، و جاذبه ی او را درمعشوقگی اش جای داده است .
روسپیان سرزمین من ، و همه ی روسپیان جهان ، همان یک دانه های خدای خوبند که با پای نهادن برگوهر وجودی خویش ، ناگزیر ، به تن فروشی روی می برند . یک روسپی ، پیش از هر مراوده ی جنسی ، ابتدا خود را به دست خود می کشد تا بتواند بر شراره های سرزنش آن خویشتن خفته فائق آید .
از این پس، هرگاه به روسپیان سرزمین من نگریستید ، تلاش کنید از شماتت ، و از هرزگی نگاهتان بکاهید . چرا که آنان ، بانوان ، و دخترکان پاکدامن دیروز مایند . کسانی که افسوس هماره ی یک زندگی شرافتمندانه را با خود حمل می کنند . کور باشیم اگر که لخته های جگر خونین آنان را درپس خنده هایشان فهم نکنیم .
می خواهم فریاد بکشم : روسپیان سرزمین من ، گرچه آبروباختگان وادی شرافتند ، اینان اما ، با همه ی جرم وخطایی که هرروزه مرتکب می شوند ، بر روسپی پنهان کاری چون من شرافت دارند . چرا نفهمم که روسپیان سرزمینم ، باهربار تن فروشی، از من انتقام می گیرند . از منی که به آنان وعده های سرفرازی دادم ، و سرانجام وعده های من ، جزدرشعار وفریب رخ ننمود .
ای همه ی روسپیان سرزمین من ، ازهمه جا ، یک به یک ، پیش آیید و به صورت من تف کنید . به صورت من سیلی بزنید . مرا در زیر پای خود لگد مال کنید . از من هیچ مگذارید . تفاله ی مرا در چاله ای اندازید و همه ی آیه ها و حدیث های غیرتمندی را با من دفن کنید . مرگ یکباره برای من ، شیرین تر از تماشای مرگ هماره و مکرر شمایان است .
نفرین به من که از نردبان فریب شما بالا رفتم . خود را به بام بهره مندی رساندم و شما را در وادی درماندگی و سرگردانی وانهادم .
ای روسپیان سرزمین من ، جرم شما اگر تن فروشی است ، مرا جرم ، افزون تر از شماست . من ، قرار بود با شما از جاذبه ها و زیبایی های انسانی بگویم ، و این جذبه ها و زیبایی ها را به جان جامعه در اندازم . من قرار بود لبخند خدا را در انصاف و عدل ، درفرهنگ ، در اجتماع ، نشان شما بدهم . قرار بود دست شما را بگیرم و باهم به سراغ درستی ها برویم . قرار بود میان من و شما جز صداقت و فهم ورشد چیزی نباشد . قرار بود من برای شما بمیرم . غم شما را بخورم . قرار بود من شما را پیش از خود در کنار سفره ی برخورداری بنشانم .
ای روسپیان شهر من ، من اما با شما دغل کردم . به شما دروغ گفتم . و خیلی زود ، چهره ی مخوفی از خدا و دین خدا پرداختم . عدل و انصاف را به پستوهای رفاقت راندم . با شما بداخلاقی کردم . کام شما را برآشفتم . پیش از شما ، بساط کسب و کار خود آراستم و به منافع شخصی خویش بها دادم . هرچه شما فریاد برآوردید که در تنگنای فقر ، و درتنگنای داد و دانش و مهرید ، من ، بی نگاه به شما ، سربه اندرون مناسبات کاسبی خویش فرو بردم .
نفرین به من که رواج یک زندگی ساده را نیز از شما دریغ داشتم ، و شما را چاره ای جز تن فروشی نگذاردم . بی آنکه خود بدان مایل باشید . که خدا این تمایل را از ابتدا در شما فرو کشته بود . شما در هربار تن فروشی ، مرا ، آه چه می گویم ، حتی خدا را زیر پا می نهید . که زبانم لال ، اگر پاکدامنی نیز جای شما بود ، و در چنبره ی گرفتاری های شما دست و پا می زد ، تن به تن فروشی می سپرد . پس یک به یک پیش آیید و به صورت من تف کنید . این من بودم که شما را به وادی نفرت درانداختم . این من بودم که روشنایی روز را ، طلوع را ، رویش را ، و زندگی را برشما تباه ساختم .
شما برتن من ، لباسی از لباس پیامبر دیدید و به من اعتماد کردید ، اما شما کجا از زبان من ، عطوفت ومهرو گذشت و صبوری و غمخواری رسول خدا را چشیدید ؟ من برای شما ، شب و روز ، سخن از علی و فاطمه وخوبان خدا گفتم ، اما خود ، برخلاف سیره ی خوبان خدا راه گزیدم و برخلاف سیره ی آنان نیز با شما رفتار کردم .
مگر علی اجازه می داد گرسنگی ، تن فروشی یک دختر را ، و تن فروشی یک زن را تجویز کند ؟ مگر علی اجازه می داد دختران و زنان سرزمینش را برای تن فروشی به دوردست های کامجویی ببرند ؟ علی اگر امروز بود ، از اندوه تن فروشان سرزمین خویش جان می باخت . پس چگونه است که علی گویان و علی دوستان سرزمین من ، از این ننگ بزرگ ، جامه برتن نمی درند ؟
راستی سهم یک روسپی از نفت ، از جنگل ، از دریا ، از زمین ، و از آسمان سرزمین خویش کجاست که او را چاره ای جز از تن فروشی نیست؟
ای همه ی روسپیان سرزمین من ، من از شما تقاضای بخشایش ندارم ، که از گناه من درگذرید ، برعکس ، بیایید و مرا در زیر آوار سرزنش های خویش دفن کنید . چاره ی من مرگ است . همان عقوبتی که شما با هر بار تن فروشی ، بدان دست می برید . چرا باران مرگ برمن نبارد ؟ که ریسمان تن فروشی شما ، در دستان من تاب می خورد .
روسپی شما نیستید ، روسپی منم . منی که کشورم را ، و آوازه های نیکبختی سرزمینم را ، با هرزه گویی های پخمه گون ، به چالشی جهانی در انداخته ام و همگان سرزمینم را به تحقیر و هول و هراسی عنقریب فرو رانده ام . روسپی شما نیستید . روسپی منم که اگر جوان و خام و هیچ نفهمم ، از قله ی غرور حامیان خویش پایین نمی آیم ، و اگر پیر و فرتوت و از نفس افتاده و پوک مغزم ، دست و دل از منصب های کلیدی کشورم برنمی دارم .
روسپی منم که بی سوادم ، و نسبت به مسئولیتی که پذیرفته ام خالی الذهنم ، اما با شهامتی به بزرگی جهل ، برصندلی همان مسئولیت می نشینم و سخن از عدالت و انصاف و قانون و قضا می رانم .
دخترکان سرزمین من، ای که شما را برای کامجویی به دوردست ها می برند وبه زیر دست و پای عرب ها و سایرین می اندازند تا آنان ، به اسم تحقیر ایرانیان واسلام و انقلاب ایرانیان ، وحشیانه با شما در آمیزند ، شما روسپی نیستید ، روسپی منم که نماینده ی مجلسم اما هرروزه ، در راس امور بودن مجلس را ، استقلال مجلس را ، قوانین مجلس را ، و سوگند نمایندگی ام را زیر پا می نهم تا از لاشه ی چیزی به اسم ” نمایندگی مردم ” ارتزاق کنم .
ای زنان خیابانی سرزمین من که گوهرشرافت خود را درناگزیر این روزهای قهقرا ، به تاراج این و آن می دهید ، شما روسپی نیستید ، روسپی منم که شعور بسیجی و پاسدار بودن را به دریوزگی قمه و غارت در انداخته ام . یک روز قرار بود منی که بسیجی ام ، از غصه ی شما دق کنم . منی که پاسدارم ، از حریم پاکدامنی شما پاسداری کنم . چگونه است که من به آن کودنی متعمدانه ای روی برده ام که فساد را ، تنها و تنها در حضور خیابانی شما می بینم ، اما همین فساد را درروسپی گری فلان وزیر و فلان معاون دزد و حامیان دریده ی آنان نمی بینم . همان وزیر و معاونی که آوازه ی پلیدی ها و رانت خواری ها و روسپی گری هایشان کمترین لرزه بر چارستون دستگاه قضایی ما نمی اندازد .
ای دخترکان و زنان روسپی سرزمین من ، یک به یک پیش آیید و به صورت من تف کنید ومرا از هیمنه ای که برای خویش افراخته ام به زیر بکشید . تا زمانی که شما هرروزه از سر ناچاری تن به تن فروشی می سپرید ، سخن از استقلال گفتن وسخن از انرژی هسته ای و مبارزه با آمریکا راندن ، یک شلتاق وارونه است . یک حماقت جاری است . و یا بهتر بگویم : آذین بستین استفراغ ناشی ازخورش فریب مردمان است .
آهای ، این من ، روسپی ام . که با نگاه به هرزگی هرروزه ی شما ، و در تحلیل عقاب وثواب ، کوه گناه را برشانه های شما بار می کنم . این من ، روسپی ام . که رنج هرروزه ی شما را می بینم اما از پله های منبر مساجد بالا نمی روم تا در لباس پیامبر ، عمامه از سر بگیرم و برزمین بکوبم و حنجره ام را وعده گاه تقاص و حق شمایان کنم و فریاد برآورم : آهای ای همه ی مسئولان ، این روسپیان ، ناموس و آبروی مایند . این روسپیان ، بانوان سرزمین مایند . اینان را کفتار ناگزیری ، به تن فروشی هر روزه می برد . ننگ و نفرین برمن که به جای ترس از خدا ، همه ی آموزه های سرفرازی خود را ازترس حاکمان به خاک انداخته ام وازتماشای این همه ظلم آشکار ، جامه برتن نمی درم و هیچ برنمی شورم .
دخترکان روسپی سرزمین من ، می دانم که شما را جز از آوارگی هر روزه چاره ای نیست .اما من که روسپی زیرکم ، با ظاهری پرازفریب ، و دکمه های بسته از بیخ ، حکایت روسپی گری خویش را به اختفا می برم . هر دوی ما روسپی ایم . هم شما ، هم من . شما سرمایه های شرافت خویش به حراج می نهید ، و من ، به اسم خدا ، سرمایه های شرافت تاریخ سرزمین خویش به تاراج می برم . پس روسپی حرفه ای منم ، نه شما . شما گوهر یک دانه ی آفرینش اید . همان گوهری که جمال خدا را در زیباییش ، و مهر او را در مادری اش ، و جاذبه ی او را در معشوقگی اش جای داده است .
تفاوت من با شما در این است که شما ، هرروزه ، از سر ناگزیری پای بر این گوهر یکدانه ی خویش می نهید ، و من ، که روسپی قهار این روزهای سرزمین خویشم ، پای برخود خدا می نهم و به اسم خدا ، حاجت های روسپی گری خویش مطالبه می کنم .
اگرمن روسپی نبودم ، از رواج این همه اعتیاد و ورشکستگی گسترده در سرزمینم ، سربه اندرون خاک فرو می بردم و هرگز سخن ازمبارزه و خدا و پیغمبر نمی گفتم .من روسپی ام . که اگر نبودم ، تاریخ را ، به تماشای مضحکه ی اطوار کودنی خویش فرا نمی خواندم .
ای همه ی روسپیان سرزمین من ، ای دخترکان ، و ای زنان ناگزیر ، بگذارید در پیشگاه شما به زانو درافتم و صورت به خاک نهم تا شما پای بر صورت من گذارید و روبه خدا ضجه برآورید که ای خدا : اگر هستی ، که هستی ، بدان و آگاه باش که این دریوزه ی صورت به خاک نهاده ، لباسی از قرآن به تن کرد و مارا فریفت . خود به نوا رسید و ما را به قهقرای تحقیر و بی نوایی درانداخت .
ای خدا ، اگر هستی ، که هستی ، بیا و تقاص ما را از این فریبکار هزار چهره بستان . با دستان پروردگاری ات ، چنگ به ریش تزویر او بزن وبه صورتش تف کن و به او بگو : چرا بندگان مرا از روال بدیهی رشدشان باز داشتی و از من خدا در انتشار دین خدا جلو زدی و به اسم من ، بندگان مرا از من گریزان ساختی و آغوش خداوندگاری مرا معطل گذاردی ؟
برداشت از وبلاگ محمد نوری زاد
گاه احساس میکنم که شادی ، جنایتی است در حد خیانت به وطن ،
و من که از امتیاز و موهبت زنده و آزاد بودن برخوردارم ، گناهکارم.
در این هنگام اظهار نظر یکی از رهبران سیاسی محلی به یاد م میآید و حالم بهتر میشود:
(( آنها به اینجا آمدند حتی سنگها را شکستند وخورد کردند می خواستند همه ما را از بین ببیرند ولی نتوانستند،چرا که ما هنوز زنده ایم واین چیزی است که اهمیت دارد .))
وفکر میکنم حق با اوست زنده بودن پیروزی کوچکی است . زنده بودن با وجود جنایاتی که شده معنایش امکان برخورداری از شادی است.
وظیفه ای که ما در برابر خود داریم ایجاد سرزمین اجدادی واقعی است . آنرا با آجر و مصالح و کثافت و مدفوع نمیتوان ساخت .
اگر درمانده و ناتوان باشیم فایدتی هم بر وجود ما مترتب است؟
شادی نیاز به شهامت و جرات دارد نه رنج، و رنج چیزی است که به آن خو گرفته ایم.
( ادواردو گالیانو)
این رو خطاب به خودم مینویسم
اگه به هر دلیلی با مطالب و یا افکارم ،بذر نا امیدی را پراکنده ام
، از همه همراهان خوبم عذر خواهی میکنم.
همیشه دوست داشتم دلایل شرعی رجم یا حکم سنگسار را بدانم ولی من تخصصی در این زمینه ندارم و این روزها که در آستانه سنگسار زنی به نام سکینه محمدی در کشور هستیم ، مقاله جالبی را از خانم شریعت پناهی خواندم و اگر در این زمینه اشتاقی برای کسب اطلاعات بیشتری داشته باشید میتونه جالب باشه، این مطلب را بر حسب وظیفه انسانی گذاشتم تا شاید اطلاع رسانی و آگاهی در مورد اجرای حکم سنگسار باعث نجات انسانی و فراهم آمدن فرصتی دوباره برای زیستن او باشد، منتظر نظرات دوستان خوبم هستم.
مقدمه
ابتدا نگاهی به تاریخچه بحث می اندازیم: بنده در انجمن اسلامی مهندسین، هفت جلسه سخنرانی داشتم که در جلسه ششم در مورد عدم وجود آیه ای در قرآن کریم در تایید سنگسار بحث شد و نیز یک آیه مهم در رد سنگسار آوردم و آن آیه 25 از سوره نساء است که در مورد تخلفات ناموسی کنیزان شوهردار، می فرماید: «فانکحو هنّ باذن اهلهنّ و آتوهنّ اجورهنّ بالمعروف محصنات غیر مسافحات و لامتخذات اخذان فاذا احصنّ فان آتین بفاحشة فعلیهنّ نصف ما علی المحصنات من العذاب» : «پس ازدواج کنید با آن زنان با اجازه اهل شان، و اجرشان را به طور شایسته بدهید (از طریق شوهرداری و نه زناکاری). پس هنگامی که شوهردار شدند، سپس فحشایی آوردند، پس علیه آن ها عذابی (تنبیهی) است نصف زنان شوهردار آزاد (غیر کنیز).
فکر می کنم خواندن دقیق آیه (عربی یا ترجمه آن) برای هر انسان حتا تازه آشنا با قرآن هم روشن کننده این موضوع است که عذاب (تنبیه) کنیز زناکار شوهردار نصف عذاب (تنبیه) زن آزاد شوهردار است.
حال سئوال این است که اگر عذاب (تنبیه) زن آزاد شوهردار سنگسار است، عذاب (تنبیه) کنیز زناکار شوهردار چیست؟ آیا سنگسار قابل نصف کردن است؟ (در صورتی که 100 ضربه شلاق کاملا قابل نصف کردن است).
پس از این بحث، دیگر شاهد بحثی در رد سنگسار نبودم تا آنکه در روزنامه زن مورخ 9/9/1377 دو نظر را یکی در مخالفت با سنگسار از آقای فرهاد بهبهانی و دیگری در موافقت با آن از آقای رضا انصاری راد مطالعه کردم، به طور خلاصه آقای فرهاد بهبهانی به چند دلیل استناد کرده و نوشته بود:
1 – بنده اگر مسلمان نبودم، مسلما از مخالفان طراز اول حکم رجم می بودم زیرا هرگز نمی توانستم این موضوع را با عقل و فطرت انسانی عاری از هرگونه تعلق خاطر و پایبندی عقیدتی به بالاتر از خود بپذیرم...
2 _ به عنوان یک مسلمان در حیرتم که جگونه ممکن است خدای عالم که حتی زجرکش کردن حیوانان را مجاز ندانسته...، چنین حکم خلاف فطرتی را بر جوامع انسانی بپسندد؟ (1)
3 _ نه تنها لفظ سنگسار برای زناکار در قرآن دیده نمی شود، بلکه در مواردی که لفظ سنگسار در قرآن بکار رفته، نشان دهنده سخنان تهدیدآمیز مخالفین نسبت به پیامبر مبعوث شده بر آنها بوده. (2)
برای مثال: «قالوا نحن لم تفقه یا نوح لنکونن من المرجومین» (شعرا، آیه 116) «گفتند ای نوح، اگر بس نکنی هر آینه از سنگسارشدگان خواهی بود.»
4 _ در کتاب «الحدود فی الاسلام» از «احمد فتحی بهسنی» که از علمای معاصر مصر می باشد، آمده است (ص 112) که: نجاری و مسلم از ابی اسحاق شیبانی روایت کرده اندکه گفت: از ابن ابی اوفی که از صحابه بزرگ پیامبر بود، پرسیدم: آیا پیامبر رجم کرد؟ جواب داد: آری. گفتم: قبل یا بعد از سوره نور. پاسخ داد: نمی دانم. و در صفحه 118 همین کتاب آمده است که شک نیست که فقهای مسلمین، هنگامی که از رجم سخن می گویند، درباره آن به مناقشه پرداخته و می پذیرند که این کار از سنت است ولی برای استدلال به مشروعیت و ثبوت آن دچار مشکلات بسیار می شوند و باز در صفحه 117 می گوید: گروهی از مسلمانان و از میان ایشان خوارج، بر این قول رفته اند که کیفر زنا تنها تازیانه (شلاق) است. چه زناکار همسر داشته باشد و چه نداشته باشد، زیرا آیه ای نسبت به رجم در قرآن نیست. فقط خبر است و جایز نیست که حکم ثابت و قطعی قرآن را به خاطر اخباری که ممکن است دروغ باشد، زیر پا بگذاریم. (3)
5 _ مدرک دیگری که شاید مورد استناد عده ای برای سنگسار زناکار قرار می گیرد، خطبه حجة الوداع حضرت رسول است... ولی در ماخذ دیگر مثل زندگانی محمد نوشته دکتر محمد حسین هیکل اصولا چنین ختامی برای خطبه حجة الوداع گزارش نشده است. (4)
استدلالات آقای انصاری راد بیشتر بر پایه مشکل بودن اثبات زنا است، چنان که می نویسند: «اثبات حد رجم مستلزم شهادت چهار شاهد عادل است که شهادت آنان نیز باید صحت اوصافی داشته باشد، مانند این که شاهد خود باید به رای العین فعل زنا را از، زانی دیده باشد. (5) و نیز می نویسد «مکروه است که انسان اولین شاهد در اثبات زنا باشد، بلکه سزاوار است که در دادن چنین شهادتی تاخیر شود و این خود نشان دهنده آن است که در شریعت اسلام هدف آن بوده که موارد اثبات این گونه جرائم که با عفت عمومی سروکار دارد، به کمترین مورد برسد. (6)
بنده پس از خواندن این بحث قلمی، همان زمان مقاله ای کوتاه نوشته و برای روزنامه زن ارسال کردم که در یکی از شماره های بعدی این روزنامه به چاپ رسید. خلاصه آن، همان است که در ابتدای این مقاله به آن اشاره رفت و آن استدلال بر اساس آیه 25 از سوره شریفه نساء است و طرح این پرسش که نصف عذاب (سنگسار) چیست؟ که به دلیل غیرممکن بودن « نصف کردن سنگسار» اثبات می شود که عذاب زناکار (حتا محسنه) یکصد ضربه شلاق است (سوره شریفه نور آیه 2) که نصف شدن آن نیز، امکان پذیر و 50 ضربه شلاق است.

نتیجه گیری
به دلایل زیر بایستی اجتهاد جدیدی صورت بگیرد و همانطور که آیت الله هاشمی شاهرودی ریاست سابق قوه قضائیه چند سال پیش به قضات دستور داده اند، دیگر نبایستی حکم به سنگسار داده شود:
1 _ نه تنها هیچ آیه ای از قرآن کریم به این حکم اشاره نمی کند بلکه برعکس، آیه 25 سوره شریفه نساء بر ضد آن حکم می کند.
2 _ حضرت رسول (ص) (7) و حضرت امام باقر (ع) (8) و حضرت امام صادق (ع) (9)، هر سه بزرگوار صحت احادیث منقول از خود را عدم مغایرت آن ها با آیات نورانی قرآن ذکر کرده اند، پس با همین استدلال تمامی احادیث مربوط به سنگسار چون با آیه 25 سوره شریفه نساء مغایرند، همگی از درجه اعتبار ساقط می شوند.
3 _ طبق قاعده فقهی «ما حکم به العقل، حکم به الشرع» : از آن جایی که سنگسار کردن نوعی شکنجه و مثله کردن قبل از مرگ است و از آن جایی که دین اسلام مثله کردن حیوانات و جسد را حرام دانسته، پس چگونه می توان پذیرفت که حکم سنگسار کردن زناکار مغایرتی با عقل نداشته باشد؟
4 _ خود اینجانب در یک مورد شاهد بودم که زن جوانی که مادر دو کودک هم بود، به خاطر عذاب وجدان، نزد قاضی سه بار اقرار به انجام زنا کرده بود و چون قاضی نمی خواست حکم سنگسار بدهد، دست به دامان امام جماعت زندان شده بود که آن زن زندانی را از اقرار بار چهارم منصرف و بلکه به او توصیه کند که حرفش را پس بگیرد که بالاخره هم آن زن این کار را کرد و بدون خوردن حتا یک ضربه شلاق آزاد شد. حال سوال این است: آیا بالاتر از حدود خدا قانون گذاردن (سنگسار به جای صد ضربه شلاق) باعث تعطیل شدن حدود الهی (همان صد ضربه شلاق) نخواهد شد.
آیا نخوانده ایم: «تلک حدود الله فلاتعتدوها و من یتعد حدود الله فاولئک هم الظالمون» سوره شریفه بقره آیه 229 (این است حدود خدا، پس از آن تعدی نکنید و کسانی که از حدود خدا تعدی کنند، پس همانا ظالم هستند). در پایان لازم است اشاره ای هم به ماده 630 قانون مجازات اسلامی داشته باشیم:
«هرگاه مردی همسر خود را در حال زنا با اجنبی مشاهده کند و علم به تمکین زن داشته باشد، می تواند در همان حال آنان را به قتل برساند و در صورتی که مکره باشد فقط مرد را می تواند به قتل برساند...» ایراداتی که به این ماده قانونی وارد است به شرح زیر می باشد: 1 _ اگر استدلالات بالا در رد حکم سنگسار را بپذیریم، به مراتب اولی شوهر حق کشتن زن خود و مرد زناکار را ندارد.
2 _ اگر هم استدلالات بالا را نپذیریم، چون طبق همین قانون هم، پس از دفاعیات زن، باید اثبات شود که زن شوهردار دسترسی به شوهر داشته (یعنی شوهر دارای ناتوانی جنسی نبوده، در مسافرت نبوده و نیز ترک منزل نکرده بوده) حال چگونه زن کشته شده (قبل از دفاع) مستحق مرگ دانسته می شود؟
حال آن که حکم قرآنی در این مورد کاملا روشن و بدون ابهام است: چقدر زیباست که به آیات نورانی قرآنی رجوع کنیم و کمی به محتوای عیمق آن بیاندیشیم (ایات 6، 7، 8 و 9 از سوره شریفه نور).
والذین یرون ازواجهم و لم یکن لهم شهداء الا انفسهم فشهادة احدهم اربع شاهدات بالله انه لمن الصادقین * والخاسمه ان لعنت الله علیه ان کان من الکاذبین * و یدروا عنها العذاب ان تشهد اربع شهادات بالله انّه لمن الکاذبین * و الخامسه ان غضب الله علیها ان کان من الصادقین.
(و کسانی که به همسران خود نسبت زنا می دهند و جز خودشان گواهی ندارند، پس شوهر چهار بار به نام خدا شهادت دهد که راستگو است و بار پنجم شهادت دهد که اگر دروغ بگوید، لعنت خدا بر او باد و عذاب از آن زن برداشته می شود به شرط آن که 4 بار به نام خدا شهادت دهد که شوهرش دروغگو است و بار پنجم شهادت دهد که لعنت خدا بر او باد در صورتی که دروغگو باشد).
همین جا، قانون گذاران را سوگند می دهم که ماده 630 قانون مجازات اسلامی را با این آیات نورانی منطبق سازند و الا روز قیامت ضامن خون تمامی زنانی خواهند بود که با تهمت شوهرانشان کشته شده اند.
ژیلا شریعت پناهی

خدایا مگذار
که ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبه دین ، یا حَمَله تعصب ، و عَمَله ارتجاع هم آواز کند .
که آزادی ام اسیر پسندِ عوام گردد .
که «دینم» در پس «وجهه دینی» ام دفن شود ، که عوام زدگی مرا مقلّد تقلید کنندگانم سازد .
که آن چه را «حق می دانم» به خاطر آن که «بد می دانند» کتمان کنم .
خدایا می دانم که اسلامِ پیامبرِ تو با « نه » آغاز شد و تشیع دوست تو نیز با « نه » آغاز شد .
مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی ! به« اسلام آری » و به « تشیع آری » کافر گردان .
آمدم تا بگوییم چون می اندیشم پس هستم و نمیتوانید اندیشیدن را از ما بگیرید
گاه می اندیشیم
که چه دنیای بزرگی داریم
چه جهان پیراسته ای
ما چه تصویربهم ریخته ای ساخته ایم از دنیا
در چه زندان عبوسی محبوس شدیم
چه غریبیم در آبادی خویش
و چه سردگردان در شادی و ناشادی خویش
آدمی زاده درختی است که باید خود را بالا بکشد
ببرد ریشه خود تا را تا آب
بی امان سبز شود
سایه دهد
خویش را با خود نزدیک کند
دگران را با خویش
کاش می شد همه جا می رستیم
کاش می شد همه جا می بودیم
کاش می شد خود را تقسیم کنیم
بین چندین احساس
بین چندین انسان
بین چندین شهر چندین ملت
گاه می اندیشم که چه موجود بزرگی هستیم
و چه تقدیر حقیری را تسلیم شدیم
خوردن و خوابیدن و خرامیدن و خنیا گری خود را خشنود شدن
کاش در کالبدم معده نبود
و گلویم تنها، جای آواز و بیان بود، نه بلعیدن نان
کاشکی همواره کسب نان مثل هوا آسان بود
کاش چَشم و دل من سیرتر از اینها بود
کاش تن پوشم با من متولد می شد
مثل پر با طاوس
مثل پوشینه ی پشمین با میش
مثل پولک به تن نرم و لطیف ماهی
کاش بیماری با ما کار نداشت
یا طبیبان همه عیسی بودند
پدرم کاش نمی رفت از دست
نمی افسرد به این زودیها
کاش او، این همه فرزند نداشت
کاش ما اهل طبیعت بودیم
مادرم باران بود
همسرم در خود من می رویید
کودکانم همه از جنس گیاهان بودند
خوابم، اندیشیدن
بسترم بال کبوترها بود
کارم آرایش گل بود و پیرایش بید
دوستانم همه افرا و صنوبر بودند
طلبم ازهمه، جزعشق نبود
و به جز مهر، بدهکار نبودم به کسی
خانه ام هر جا بود کاش در فاصله ای دورتر از بانگ سیاست ها بود
کاش معنای سیاست این بود که قفس ها را درحبس کنیم
تا نفس ها آزاد شوند
کسی از راه قفس نان نخورد و کبوتر نفروشد به کسی
کاش می شد خود را تبدیل کنیم
گاه یک لقمه نان
گاه یک جرعه آب
گاه یک صفحه کتاب
گاه یک تکه حصیر
گاه یک چشمه در آغوش کویر
گاه هر چیز که هر کس کم داشت
کاش من بیشتر از این بودم
باز سخاوت تر از این
با طراوتر از این
آفتابی تر از این
آسمانی تر ازاین و توانا تر،عاشق تر، داناتر از این
زندگی رام تراز این ها بود
و به من مهلت و میدان می داد که شکفتن را تفسیر کنم
گاه می اندیشم که چه دنیای بزرگی داریم
و چه موجود بزرگی هستیم
کاش می شد خود را بالا بکشیم
کاش می شد خود را پیوند زنیم
کاش می شد خود را تقسیم کنیم
کاش می شد خود را تقدیم کنیم
کاش، کاش از جنس خدا می بودیم
همه چیز، همه جا، می بودیم.
زنده یاد مجتبی کاشانی
نظرات ()